تبليغاتX
خاموش
من،


در کوچه های حادثه میچرخم

                                    و قرار،


همواره چند پیچ و خم از من


                                  جلوتر است.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 13:44 توسط خاموش |

هرآنچه نوشتم از عشق،

با پاک کن های رنگارنگ

روفته شد و رفت

و حاصل آن
               - چرکهای مفتولی باریک-

اجساد واژگانند.

...

این کلمه های مرده،

همه ی آن غلطی است

                              که من کرده ام.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:26 توسط خاموش |


در لابلای برگهای خاموشم،


چیزی برای کسی نیست

تنها صدای حروف است

و آهنگ واژگان سرگردان.



تنها طنین حرف کوچک آه است؛

با لحن ِ

        آشنای ِ

               حنجره ی

                           تو....


پی نوشت:

- اطاعت شد.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:5 توسط خاموش |

من صبر میکنم

تا رقص برگ سبز

تا جشن آمدن توت

            در کوچه های گل آذین با برگهای خونی گلنار

تا خواب عصرها

                     - خوابی پر از پرنده و خورشید



من صبر میکنم

تا ازدحام سبز خیابان سوت و کور

تا انتهای قسمت تاریک کوچه ها



من صبر میکنم

تا کوچ فصل زمستان

                         - آنسوی نیمکره-

تا روز زادن باد و
 
          تا وقت استراحت باران

تا روز ترکتازی فواره های فراوان

 

من صبر میکنم

  تا روز حادثه

              روزی برای همیشه

روزی که بعد از آن

 افسانه می شود این لحظه های سرد



من صبر میکنم

تا روز آمدن تو...

 
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:58 توسط خاموش |

در خواب من،

صدای زمزمه ای بود

                 از جنس ِ واژه های قدیمی.



در خواب من،

          صدای یک پرنده ی کوچک

در خواب من،

             سفید و نارنجی

در خواب من،

            تما م ابرهای باران زا

در خواب من،

صدای دریا بود

و افشانه های روشن ِ

                         صدها

                               ستاره ی کوچک.



در خواب من،

صدای باران بود

که از لا به لای اشکهای تو می ریخت.

 
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:49 توسط خاموش |


بادی شد و آب،

قلعه های شنی مان را

                       با خود برد.


و بوسه هایمان؛ همه،

در بیخ دهلیزهای تو در تو،

                     با خاک و آب رفت.

....


شالوده مان را ما،

چه کودکانه بر بستر روان ماسه ها،

                          بنا نهاده بودیم


و عشق را چه ناشیانه،
 
در پستوهای آن قلعه های سست

                         جا نهاده بودیم.


پی نوشت:
- شرایط بد روی شخصیت افراد تأثیری نمی گذاره. این شخصیت بد هست که شرایط رو بر نمی تابه.
فرآیند شرایط برای کسی که شخصیت نا متعادلی داره، بسیار سخت تر از افراد عادی و گاهی حساسیت برانگیزه.
وجود یک یا چند شخصیت بد همراه یا موجود در شرایطی فرضی، به عنوان یکی از عوامل تشکیل دهنده ی شرایط، تحمل اون رو برای افراد متعادل دارای شخصیت معمولی و مطلوب، سخت تر میکنه.
آنارشی، پیآمد وجود شخصیت های بد متعدد در یک شرایط بد و یا حتی معمولیه.

- من پرم از یک جای خالی...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 17:59 توسط خاموش |

 

 

گهواره ی نخل را

  باد می جنباند


و ابر،

در کار جفتگیری با
 
    چاله های زمین است.


...


من

در زیر آسمان پنجره ام،

به دختران نیامده ام

              می اندیشم.



 

پی نوشت:
- فیلم LA VIE EN ROSE را که دیدم، موسیقی جاز و پاپ دهه ی چهل و پنجاه فرانسه مشتاقم کرد به شنیدن.
آلبوم نسبتاً کاملی از خانم "ادیث پیاف" خواننده و سوپر استار فرانسوی دهه های مذکور به دستم رسید و ساعتها سرگرم و خوشحالم کرد.
گذشته از صدای زیبا و جذاب پیاف، موسیقی خوشایند (که اعتراف میکنم گاهی اوقات خوشایند بودنش بدنبال یک احساس نوستالژی بود و نه ناشی از تأثیر موسیقی.)  و ملودی های زیبایی که در بین مردم و منتقدین موسیقی آن هنگام در فرانسه و اروپا و شاید هم بخش قابل توجه ای از دنیا شنیدنی و پر مخاطب بوده، سببی بود تا از شنیدن چند باره اش خسته نشوم.
 دقت و موشکافی در تنظیم هنرمندانه ی برخی از آهنگها و نیز اجرای خوب و شنیدنی، از آنها آهنگهایی همیشگی ساخته است.
متأسفانه به علت ناآشنایی ام با زبان فرانسه نفهمیدم تأثیر حسی صدای زیبای پیاف تا چه اندازه میتواند ناشی از کلام هم باشد ولی آنچه بدیهی است اینکه، پیاف با زبان موسیقی آشناست و بازی هنرمندانه و دلپذیرش با اصوات، به تنهایی درگیر کننده ی ذهن و روح مخاطب است.

- عجب طوفان خاک و باد و رگباری بود چند وقت پیش.! خاک تا اعماق اتاق ها و کمدها و کابینت ها و حتی لای کتاب ها نفوذ کرد. به درون آدمها هم فرو رفت. در سینه هاشان، در چشمهاشان، در همه ی زندگی شان. از اون روز تا بحال حتی، خاطرات و تمام مانده های قبلی ذهن آدمها، دارد خاک میخورد. همه چیز را باید شست. فرشها را، ظرفها را، دستها را، چشمها را و حتی قلبها را. 

-خدایا...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:55 توسط خاموش |

 

 

ماه را،


میله ی پنجره ام


                     دو قسمت می کند


تا تنها من نباشم


با روح و قلبی دو پاره،


مغلوب یورش شبها


                  و تنهایی تلخ شان.

 

پی نوشت:

- نه چندان...!



- " دیگرم گرمی نمی بخشد

  عشق، آن خورشید یخ بسته

  سینه ام صحرای نومیدی ست

  خسته ام، از عشق هم خسته..."

این رو کسی برام اس.ام.اس کرد که برام سمبل عاشقی و پایداری اش بود.



- سوخته ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:50 توسط خاموش |

 

 

یک نقش کهنه ام،

در روزهای رفته ی عمر ِ

                               یک آینه.

نور درون آینه ی پیر،

دور است و نیست اکنون

در چارچوب قامت من،

                            بیرون آینه.

تنها، سیاهی ام

یک سایه ی عبوس

وقتی به خویشتن می نگرم،

                             از چشم آینه.

.. .. .. .. ..


من پیر گشته ام،

این رنگهای مرده ی درهم

تصویر روزهای گذشته ست،

                             در قاب آینه.



 


پی نوشت:
- موسیقی فیلم "بچه ی سین سیناتی" در معرفی جغرافیا و فضای فرهنگی فیلم تأثیر بسزایی دارد.
نیواورلئان، سرزمین کافه و آواز و قمار و سیاهان و البته موسیقی جاز است. ری چارلز اگر چه در کارهای فراوان و ارزشمندتر دیگرش گوشه های قابل توجه تری از موسیقی جاز را به اجرا می گذارد، ولی در این فیلم هم برای به نمایش درآمدن فضای باورپذیر از نیواورلئان با تمام مشخصه های آن از جمله موسیقی جاز، کوتاهی نکرده است.
دیدن دوباره ی فیلم "بچه ی سین سیناتی" یا همان "قمارباز سین سیناتی" بیشتر از اینکه ناشی از بازبینی مجدد فیلم به منظور بررسی این موضوع باشد که چرا این فیلم در خاطره ی زمان نوجوانی ام برجسته مانده است، بدنبال یک حس نوستالژی است که سالهاست یقه ی من را چسبیده است.

- چقدر سخت است باور کنی تمام مدت چیز دیگری می خواسته اند و تو جور دیگری تصور می کرده ای. خیلی سخت است.

- بیشتر تلخ است تا سخت. سختی با اندکی تحمل ِ بیشتر آسان میگردد ولی تلخی مزه ی زندگی ات میشود.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 2:9 توسط خاموش |

 

 

نخواستی که ببینی


                        تمام قامت من


به یاد لحظه ی سبزی


که عشق بود و تو بودی


                        - که خواب بود و خیال-


در انتظار مرده است

                   و چون کمان دوتایی است.



 

نیامدی و ببینی


که تلخ مزه ی روز است


                            و عمر میگذرد...


 

پی نوشت:

- شکست عهد مودت نگار دلبندم

  برید مهر و وفا یار سست پیوندم

- هیچ.

 

پس پی نوشت:

- دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

      گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

+ نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 10:40 توسط خاموش |